به گذشته ها دل مسپار
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦  
 


        زن و مرد جوانی برای کسب آرامش، نزد شیوانا آمدند. آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شیوانا می‌خواستند تا به آنها روشی برای بی خیالی و آسودگی ذهن بیاموزد. شیوانا دستش را به سوی آنها دراز کرد و گفت :« نگرانی خود را کف دست من بگذارید تا شما را از آنها رها سازم. زن با لکنت گفت: «اما استاد، نگرانی ما قابل گذاشتن در دستان شما نیست. چیزی در درون ماست و ما نمی‌توانیم آن را مثل یک تکه سنگ، در دستان شما بگذاریم.» شیوانا تبسمی کرد و گفت: «چیزی را که می‌دانید وجود ندارد چرا در درونتان زنده می‌کنید و خود را عذاب می‌دهید؟»
    
مرد شرمنده گفت: «استاد، ما در گذشته رنج‌های فراوانی کشیده‌ایم که ما را اذیت می‌کنند
    
شیوانا چرخی زد و به اطراف نگاهی کرد و به مرد گفت: «گذشته را به من بیاموز تا شما را از آن رهایی بخشم.» مرد با حیرت گفت: «اما استاد گذشته برای لحظه‌ای اتفاق افتاده و برای همیشه رفته است و هر کاری هم بکنیم برنمی‌گردد.» شیوانا گفت:« یعنی تو برای چیزی که تمام شده و از دست رفته ناراحتی؟» زن و مرد ناراحت شدند و گفتند: «یعنی چه استاد؟ ما برای آرامش نزد شما آمده‌ایم و شما همه نگرانی‌های ما را مسخره می‌کنید
    
شیوانا کاغذی را جلوی زن و مرد گذاشت و گفت: بزرگترین نگرانی‌های خود را روی این کاغذ بنویسید و به من بدهید. مرد و زن جوان باحوصله و وسواس چندین صفحه کاغذ را نوشتند و به شیوانا دادند. شیوانا آتشی درست کرد و کاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو کرد به زن و مرد جوان و گفت: «تمام شد! الان می‌توانید آرام باشید
    
مرد و زن جوان باحیرت گفتند:«شما حتی آنها را نخواندید! آنها حرف‌های گران‌قیمت و باارزشی بودند. در واقع به دلیل ارزشمندی این خاطرات و از دست دادن آنها بود که ما مضطرب شده‌ایم.» شیوانا سری تکان داد و از یکی از شاگردان مدرسه خواست تا گران‌قیمت‌ترین کاغذ را برای زن و مرد جوان بیاورند. سپس آن کاغذ را به آنها داد و گفت: «قیمت این کاغذ بسیار زیاد است حرف‌های عذاب‌دهنده ولی ارزشمند خود را روی اینها بنویسید! اما بدانید که من بلافاصله این کاغذ گرانبها را هم می‌سوزانم. این تنها روش خلاصی از خاطرات نگران‌کننده گذشته است برای راحت‌بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه‌های ذهنی گذشته پاک کنید. فقط ذهن آزاد است که می‌تواند آرام باشد. ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است.
    
دیروز به تاریخ پیوسته، فردا رازی است ناگشوده، اما امروز یک هدیه است...
    
خدایا به نام نامی تو گذشته را به دور می‌اندازم و در اکنون شگفت‌انگیز زندگی می‌کنم. آنجا که هر روز شادمانی‌های شگفت‌انگیز و دور از انتظار را در بردارد.


    
    »سراپا اگر زرد و پژمرد‌ه‌ایم
    
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
    
چو گلدان خالی، لب پنجره
    
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
    
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
    
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
    
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
    
اگر داغ،‌ شرط است ما برده‌ایم
    
گواهی بخواهید اینک گواه
    
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
    
دلی سربلند و سری سر به زیر
    
از این دست عمری به سر برده‌ایم
«    
 

   مریم شیرازی
 
سلامي بهاري .. از دل بهار
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦  

سلام...

 

اين روزها

اين روزها که آفتاب بهار و باران نور بر روح تشنه مان ميبارد ..

اين روزها که ميتوان شادي هر لحظه اش را با پروانه ها و گلها قسمت کرد...


اين روزها که طبيعت عشق ناب الهي بر دامنمان مي پاشد و شور زندگي را مهمان دلهايمان ميکند ..
حيف نيست چنين لحظاتي را غرق ترس و تشويش سپري کنيم و در گذشته ايي سير کنيم که هيچ گاه تکرارنخواهد شد!...


آبي و آسموني باشيد.. بهاريه بهاري

خداوند مهربان در قلبهاي تک تکمان انتظار روزي را ميکشد که به خود آييم و عشق فراموش شده اش را مجال پرواز دهيم ...و با محبت آسمانيش دنيايي خلق کنيم سراسر نور و محبت و پاکي...چنين دنيايي دور نيست ...نورش در دستهاي ما و محبتش در دلهايمان خانه دارد و پاکيش بر انديشه مان سايه افکنده...

در سکوت ثانيه ها کمي عميق شويم و بيانديشيم به بودن ...به چگونه زيستن...به صعود بر قله هاي معنويت ...به تجربه هاي ناب عاشقي بر خداوند عشق و احساس...به اشکهاي خشکيده و نگاه منتظر کودکان پاک سرزمين تبعيد ...به بالا و پايين هاي روزگار ...به حد و مرزها و محدوديت ها...به طعم شيرين آزادي ،پرواز،يگانگي...بيانديشيم و عميق شويم...ببينيم و بپذيريم...بشنويم و زندگي کنيم 

 
يه درس ..
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥  

آبي و آسموني باشيد دوستان


 
به دل هميشه دريات ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥  

تقديم به گلي عزيزم.. با يه دنيا آرزوهاي قشنگ

سرنوشت خويش را باور كن.

كه باري، همان توان نهفته ی تست

و نرم می شكفد

و زندگی را از آن دست می آرايد

كه تو خواسته اي.

عقاب فاتح قله های زندگی باش

و مسافر صبور دشتهای بی كران آن

و هم بدين سان است كه واژه های (كار) و (زندگي)

معنای اصيل خويش را باز می يابند

و گلبوته های تلاش تو به گل می نشيند

به دره های عميق احساس خويش سفر كن.

كه در آنجا كسی را جز خويشتن (خود) باز نمی يابی

و لحظه ها را غنيمت شمار

و آنان را بنياد دنيايی كن

هريك به فراخور خويش.

و هرگز نوميدوار از فراز صخره های سخت زندگی

آينده را نظاره مكن

با ايمان به توان خويش از آن ميانه راهی بگشا

به دنيای زيبای فرداها.

و بدان كه در امتداد هر راه كه برمی گزينی

همواره دشواری در كمين است.

 

كه زندگی اگر نام آسانی داشت

ديگر بر زمين، تلاش معنای خويش را

از كف می داد

و در آسمان .. رنگين كمان.

دلم ميخواد روز به روز موفقيت و بهكامي روزافزونتونو ببينم.. گلم.


 
Happy Valentine Day
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤  

    دل روشني دارم اي عشق

صدايم كن از هر كجا كه مي تواني

صدايم كن از صبحهاي سرشار باران

صدايم كن از سبز شكفتن

از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازيست

بگو با كدامين نفس مي توان تا كبوتر سفر كرد

بگو با كدامين افق مي توان تا شقايق خطر كرد

مرا مي شناسي تو اي عشق

من از آشنايان احساس آبم

و همسايه ام مهربانيست

و طوفان يك تب مرا زير و رو كرد

پرم از عبور پرستو، صداي صنوبر، سلام سپيدار

پرم از شكيب و شكوه درختان و در من تپش قلب علف ريشه دارد

صداي نفسهاي سبزينه را مي شنوم

و نجواي شبو مرا مي برد تا افق هاي بشارت

مرا مي شناسي تو اي عشق

كه در من گره خورده احساس رويش

گره خورده ام به پرهاي پرواز

گره خورده ام من به معناي فردا

لب تشنه اي دارم اي عشق

صدايم كن از زير بارش بيد مجنون

صدايم كن از ذهن زاينده ابر

مرا زنده كن زير آواز باران

مرا تازه كن در نفسهاي تازه برگ

مرا پل بزن تا سحر

تا سبدهاي بادآور باغ

ترا مي شناسم من اي عشق

Happy Valentine Day

 

تقديم به همه شما دوستای گلم اميدوارم روز خوبی براتون باشه

با بهترين آرزوها ...


 
حرفهای خودمونی...
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤  

 

نوشتن تو وبلاگ يه جورايي صحبت كردن آدما با خودشونه .. انگار همه حرفا رو واسه خودت تكرار مي كني.. همه دوستا صداهايي هستن كه تو ذهن آدما با خوندن كامنتا تداعي مي شن و تنها همصحبتي هست كه احتياجي به زبون نداره.. دوستاي اينترنتي رو حتي اگه هيچ وقت هم نبيني اما صميميت خاصي بينشون موج مي زنه كه با اينكه راست و دروغش معلوم نيست اما يه حسي مي گه كه كسي تو وبلاگ خودش دروغ نمي نويسه.. چون لزومي نداره آدما واسه خودشون هم دروغ بنويسن.. براي خودشون هم فيلم بازي كنن..

هميشه صحبتا مو توي وبلاگ با استفاده از نوشته هاي بزرگان مي رسوندم.. كمتر مي شد كه راحت و خودموني حرف بزنم .. هميشه دلم ميخواست قشنگيهايي كه مي بينم رو با همه قسمت كنم.. اما هيچوقت وقت نوشتن اون قشنگيها رو تمام و كمال نداشتم.. شايد به خاطر همين بود كه زيبايي ها رو توي جملات كوتاه بزرگان خلاصه مي‌كردم و اونا رو مي نوشتم..

خيلي دلم ميخواد بتونم همه فكرامو بريزم توي وبلاگم.. سعي مي كنم همينطور باشه حتي اگه دير به دير تونستم بنويسم..

مي دونيد بچه ها بنظر خيلي ها زندگي خيلي پيچيده ست و خيلي ديگه فكر مي كنن كه نه خيلي هم آسون و قشنگه.. شما چطور فكر مي كنيد ؟ دوست داريد زندگيهاتون چه جور باشه .. تو زندگي چه هدفهايي دارين .. آيا هدفهاتون دوره يا نزديك .. اصلا جاش معلوم هست.. ؟ اصلا تا حالا فكر كردين ميخواين به كجا برسين..؟ فكر كردين واسه چي اومدين توي اين دنيا ..؟ دنياي شما چه رنگيه .. ؟  به همراهاتون توي اين سفر فكر كردين .. ؟ به مهره هاي شطرنجي كه مدت كوتاهي توي زندگيتون بازي مي كنن و بعد خارج مي شن فكر كردين.. ؟ فكر كردين كه خودتون براي چند نفر تا به حال مهره اصلي زندگي بودين .. ؟

خيلي سئوالا هست كه شايد هيچ كدوم از ما تا به حال واسشون جواب مطمئني نداشتيم.. فكر كردين چرا ؟ مي‌دونيد من يه موقعهايي خيلي به اين چرا ها فكر مي‌كردم اما كم‌كم زندگي ماشيني منو هم كشوند توي جمعي از آدما كه يه سري سرخط و حفظ كرده بودن و هر روز تكرار مي كردن و تازه فكر مي‌كردن كه زندگي برنامه ريزي شده اي دارن.. !!

بعضي وقتا با خوندن كتابهاي آدمهاي بزرگي كه خيلي بيشتر از ما به اين سئوالا فكر كردن خودمو سرگرم مي كردم و خوشحال بودم از اينكه حداقل اين تلاشو واسه علامت سئوالاي ذهنم مي كنم.. اما خودمو گول مي زدم.. چون من هرقدر هم كتاب مي‌خوندم تا درمورد مسائلشون فكر و تحقيق نمي‌كردم و خودم بهشون نمي‌رسيدم فايده‌اي نداشت. البته خالي از لطف هم نبود ها. اما واسه ما كه فقط و فقط يه بار توي اين دنيا با اين شخصيت ميايم خيلي هم وقت نمونده كه تجربه بدست بياريم و جواب همه سئوالامونو پيدا كنيم.. مي دونيد خيلي ها هستن كه ميان و ميرن بدون اينكه به چراي اين گذر فكر كرده باشن.. واسه مثال پيش خودتون فكر كنين كه از خدا چند سال ديگه عمر مي خواين .. 20 سال 30 سال 40 سال . .. . ما الان خودمون حداقل بالاي 20 سال سنو كه داريم.. توي اين 20 سال چه كار كرديم كه ميخوايم بقيه شو به نحو احسن بگذرونيم.. اصلا يادتون هست اين سنتون كي گذشت و شد مثلاً 24 سالتون .. دوست ندارم يهو ببينيم كه 60 سالمونه و داريم به خودمون ميگيم .. اي دل غافل اصلا نفهميديم چطور گذشت ..

بيايم براي استفاده از لحظه لحظه نفسامون به هم كمك كنيم .. آموخته ها و تجربياتمونو به هم بگيم تا زودتر به اون آگاهي نسبي برسيم.. تا بتونيم دنيا مونو آبيِ آبي ببينيم بدون هيچ علامت سئوالي ... پاكِ پاك ..

 


 
صادقانه...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤  

      

اگر نمی توانی شاهراه باشی ...

کوره راه باش ...

اگر نمی توانی خورشيد باشی ...

ستاره باش ...

کميت

نشانگر پيروزی و يا ناکامی تو نيست ...

بهترين

هر آنچه هستی باش...

سلام دوستان خوبم..

ممنون که منو همراهی کردين .. خوشحالم که دوباره توی اين دنيا قدم گذاشتم و دوست دارم که بتونم مثل گذشته ها و حتی بهتر از اون برای دوستانم مفيد باشم..

آبی و آسمونی باشيد

 


 
مرگ ...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤  

آدمي هم همچو برگ مي تواند زيست بي تشويش مرگ..!

راز هرچه باداباد !

 

من يقين دارم که برگ ،

کاين چنين خود را رها کرده ست ، در آغوش باد !

فارغ است از ياد مرگ !

 

لاجرم چندان که در تشويش از اين پندار نيست !

    پای تا سر زندگی ست!

آدمی هم مثل برگ ...

می تواند زيست بی تشويش مرگ ...

 

گر ندارد هم چو او ، آغوش مهر باد را !

می تواند يافت لطف

هر چه باداباد را !


نماز و روزه همتون قبول باشه..

واسه ماهم دعا كنيد

 


 
روح خدا ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤  

در آن هستی که خلوت بی نشان بود ..

به گنــــج نيستـــی عالـــم نهـــان بود..

وجودی بود از نقش دويی دور..

ز گفتگــوی مايـی و تويـی دور..

وجوديی مطلــق از قيد مظاهر ..

به نور خويشتن بر خويش ظاهر..

دلارا شاهدی از حجله غيب ..

مبرا دامنش از تهمت و عيب..

برون زد خيمه ز اقليم تقدس ..

تجلــی کرد در آفــاق و انفس ..

به هــر آئــينــه ای بنمــود رويــی ..

به هر جا خاست از وی گفتگويی ..

چو نيکــو بنگـری آئينه هم اوست ..

نه تنها گنج ازو گنجينه هم اوست..

من و تو در ميان کاری نداريم ..

بجز انديشه آوايـــــی نداریـــم..

(ديباچه عطار)

 

 

سلام دوستان ..

خيلی دلم ميخواست مثل قديما می تونستم و به همتون سر می زدم.. اما نمی شه.

مشکل ما هم اينه که هر سال می گيم دريغ از پارسال و هيچ فکری واسه سال آينده

نمی کنيم.. در هر حال دلم ميخواد بتونيم اوضاع رو به نفع خودمون درست کنيم..

به اميد آينده ای آبی تر برای همه شما..

آبی و آسمونی باشید..

 


 
...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤  

سلامی دوباره ...

زندگی ...

گره ای نيست که در جستجوی گشودن آن باشيم...

زندگی ...

واقعيتی ست ...

که بايد آن را تجربه کرد ...